تاسوعا و عاشورای حسینی برتمام جهانیان وبه ویژه مسلمانان وشیعیان تسلیت باد.


برچسب‌ها: دبیرستانی ها, تاسوعا, عاشورا, تاسوعا وعاشورا, امام حسین

تاريخ : یکشنبه 11 آبان1393 | 18:48 | نویسنده : بچه های دبیرستان |

آیاشما این فرد را در نجف آباد دیده اید؟؟؟

قربون قصاب

 

تصمیم داریم آرشیو اخبارقبلی را درادامه ی مطلب قرار دهیم=»برای دیدن مطالب قبلی به ادامه ی مطلب بروید.

 


برچسب‌ها: نجف آباد نیوز, چه خبر, نجف آباد, دبیرستانی ها, اخبار نجف آباد

ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه 11 آبان1393 | 5:59 | نویسنده : بچه های دبیرستان |

یه قاشق نذری


لطفا حرمت غذای نذری رو حفظ کنید


  بعضی ها هم با نوشتن فحش و بد و بیراه به یزید و شمر و .... عزاداری میکنند.


دست به دست هم دهیم به مهر....


هرروزیاچند وقت یک بار یک عکس جدید برروی وبلاگ دبیرستانی ها قرار

می گردد وعکس های قبلی بعداز عکس جدید قرارمی گیرد وشما میتوانید

عکس های قبلی را در ادامه ی مطلب ببینید.


برچسب‌ها: عکس روز, تصاویر جالب, طنز, دبیرستانی ها, جالب

تاريخ : شنبه 10 آبان1393 | 12:17 | نویسنده : بچه های دبیرستان |

پیرمردی سوار بر قطار به مسافرت می رفت

به علت بی توجهی یک لنگه کفش ورزشی وی از پنجره قطار بیرون افتاد

مسافران دیگر برای پیرمرد تاسف می خوردند

ولی پیرمرد بی درنگ لنگه ی دیگر کفشش را هم بیرون انداخت

همه تعجب کردند

پیرمرد گفت که یک لنگه کفش نو برایم بی مصرف می شود

ولی اگر کسی یک جفت کفش نو بیابد ، چه قدر خوشحال خواهد شد

نتیجه داستان : ببخشید و لبخند بزنید تا بتوانید راحت تر فراموش کنید


برچسب‌ها: دبیرستانی ها, داستان, داستان کوتاه, پیرمرد وکفش ها, آموزنده

تاريخ : چهارشنبه 21 آبان1393 | 13:14 | نویسنده : بچه های دبیرستان |

روزی روزگاری در روستایی در هند مردی به روستایی‌ها اعلام کرد که برای خرید هر میمون 20 دلار به آنها پول خواهد داد

روستایی‌ها هم که دیدند اطراف‌شان پر است از میمون به جنگل رفتند و شروع به گرفتن‌شان کردند

و مرد هم هزاران میمون به قیمت 20 دلار از آنها خرید ولی با کم شدن تعداد میمون‌ها روستایی‌ها دست از تلاش کشیدند

به همین خاطر مرد این‌بار پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها 40 دلار خواهد پرداخت

با این شرایط روستایی‌ها فعالیت خود را از سر گرفتند. پس از مدتی موجودی باز هم کمتر و کمتر شد تا روستاییان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشتزارهای‌شان رفتند.

این بار پیشنهاد به 45 دلار رسید و در نتیجه تعداد میمون‌ها آن‌قدر کم شد که به سختی می‌شد میمونی برای گرفتن پیدا کرد

این‌بار نیز مرد تاجر ادعا کرد که برای خرید هر میمون 60 دلار خواهد داد ولی چون برای کاری باید به شهر می‌رفت کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او میمون‌ها را بخرد

در غیاب تاجر، شاگرد به روستایی‌ها گفت :

این همه میمون در قفس را ببینید!

من آنها را به 50 دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت مرد آنها را به60 دلار به او بفروشید

روستایی‌ها که [ احتمالا مثل شما ] وسوسه شده بودند پول‌هایشان را روی هم گذاشتند و تمام میمون‌ها را خریدند

البته از آن به بعد دیگر کسی مرد تاجر و شاگردش را ندید و تنها روستایی‌ها ماندند و یک دنیا میمون …


برچسب‌ها: دبیرستانی ها, داستان, داستان کوتاه, میمون, هوش تاجر

تاريخ : سه شنبه 20 آبان1393 | 14:2 | نویسنده : بچه های دبیرستان |

پروفسور فلسفه با بسته سنگینی وارد کلاس درس فلسفه شد و بار سنگین خود را روبروی دانشجویان خود روی میز گذاشت

وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای یک شیشه بسیار بزرگ از داخل بسته برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد

سپس  از شاگردان خود پرسید که ، آیا این ظرف پر است ؟ و همه دانشجویان موافقت کردند

سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد

سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپ های گلف قرار گرفتند؛

سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند.

بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند

او یکبار دیگر پرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند : بله

بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد

و گفت : در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم! همه دانشجویان خندیدند

در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت : حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که این شیشه نمایی از زندگی شماست

توپ های گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند ( خدا ، خانواده تان ، فرزندانتان ، سلامتیتان ، دوستانتان و مهمترین علایقتان )

چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها باقی بمانند ، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود

اما سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان ، خانه تان و ماشین تان

ماسه ها هم سایر چیزها هستند  مسایل خیلی ساده.

پروفسور ادامه داد : اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان

اگر شما همه زمان و انرژیتان را روی چیزهای ساده و پیش پا افتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه

به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین

با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین

همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابی ها هست همیشه در دسترس باشین

اول مواظب توپ های گلف باشین چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند

موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین بقیه چیزها همون ماسه ها هستند

یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟

پروفسور لبخند زد و گفت : خوشحالم که پرسیدی

این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست

همیشه در زندگی شلوغ هم جایی برای صرف دو فنجان قهوه با یک دوست هست!


برچسب‌ها: دبیرستانی ها, داستان, داستان کوتاه, فلسفه, کلاس فلسفه

تاريخ : دوشنبه 19 آبان1393 | 13:59 | نویسنده : بچه های دبیرستان |

روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود ، نگاهش به مورچه ای افتاد که

دانه گندمی را با خود به طرف دریا حمل می کرد

سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید

در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود ، مورچه

به داخل دهان او وارد شد ، و قورباغه به درون آب رفت

سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد ، ناگاه دید آن

قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود

آن مورچه آز دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم را همراه خود نداشت

سلیمان (ع) آن مورچه را طلبید و داستان او را پرسید

مورچه گفت : ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در

درون آن زندگی می کند

خداوند آن را در آنجا آفرید او نمی تواند ار آنجا خارج شود و من روزی او را حمل می

کنم

خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد

این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را به درگاه

آن سوراخ می گذارد من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم

و دانه گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم و به دهان همان قورباغه که در

انتظار من است وارد می شود او در میان آب شناوری کرده مرا به بیرون آب دریا 

  می آورد

و دهانش را باز می کند و من از دهان او خارج میشوم

سلیمان به مورچه گفت : وقتی که دانه گندم را برای آن کرم می بری آیا سخنی از او

شنیده ای ؟

مورچه گفت آری او می گوید :

ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمی کنی

رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن!


برچسب‌ها: دبیرستانی ها, داستان, داستان کوتاه, مورچه وسلیمان, آموزنده

تاريخ : یکشنبه 18 آبان1393 | 11:50 | نویسنده : بچه های دبیرستان |


وقتی سارا دخترک هشت ساله ای بود، شنید که پدر ومادرش درباره

برادر کوچکترش صحبت می کنند. فهمید برادرش سخت بیمار است و

آنها پولی برای مداوای او ندارند. پدر به تازگی کارش را از دست داده بود

و نمی توانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنید که پدر

آهسته به مادر گفت: فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد.

 

سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت، قلک کوچکش را

درآورد. قلک را شکست، سکه ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد،

فقط 5 دلار.

بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه

رفت. جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی

داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه ای هشت ساله شود.

دخترک پاهایش را به هم می زد و سرفه می کرد، ولی داروساز

توجهی نمی کرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم

روی شیشه پیشخوان ریخت.

داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه می خواهی؟

دخترک جواب داد: برادرم خیلی مریض است، می خواهم معجزه بخرم.

داروساز با تعجب پرسید: ببخشید؟!!

دختـرک توضیح داد: برادر کوچک من، داخل سـرش چیزی رفته و بابایم

می گویـد که فقط معجـزه می تواند او را نجات دهد، من هم می خواهم

معجزه بخرم، قیمتش چقدر است؟

داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولی ما اینجا معجزه نمی فروشیم.

چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خیلی مریض

است، بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد این هم تمام پول من است، من

کجا می توانم معجزه بخرم؟

مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت، از دخترک

پرسید: چقدر پول داری؟

 

دخترک پول ها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد. مرد لبخنـدی زد

و گفت: آه چه جالب، فکـر می کنم این پول برای خرید معجزه برادرت

کافی باشد!

بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت: من می خواهم برادر و والدینت

را ببینم، فکر می کنم معجزه برادرت پیش من باشد.

آن مرد ، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود.

فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از

مرگ نجات یافت.

پس از جراحی، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما متشکـرم، نجات

پسرم یک معجـزه واقعـی بود، می خواهم بدانم بابت هزینه عمل

جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟

 

دکتر لبخندی زد و گفت: پنج دلار بود که پرداخت شد!!!


برچسب‌ها: دبیرستانی ها, داستان, داستان کوتاه, قیمت معجزه, دخترک وپنج دلار

تاريخ : شنبه 17 آبان1393 | 20:26 | نویسنده : بچه های دبیرستان |
تاريخ : شنبه 17 آبان1393 | 17:0 | نویسنده : بچه های دبیرستان |

انیشتین برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از راننده مورد

اطمینان خود کمک می گرفت  

راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می کرد بلکه همیشه در طول

سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت بطوریکه به مباحث انیشتین

تسلط پیدا کرده بود! یک روز انیشتین در حالی که در راه دانشگاه بود باصدای

بلند گفت که خیلی احساس خستگی می کند؟

راننده اش پیشنهاد داد که آنها جایشان را عوض کنند و اوجای انیشتین

سخنرانی کند چرا که انیشتین تنها در یک دانشگاه استاد بود ودر دانشگاهی

که سخنرانی داشت کسی او را نمی شناخت و طبعا نمی توانستند اورا از

راننده اصلی تشخیص دهند. انیشتین قبول کرد، اما در مورد اینکه اگر پس از

سخنرانی سوالات سختی از وی بپرسند او چه می کند، کمی تردید

داشت.به هر حال سخنرانی راننده به نحوی عالی انجام شد ولی

تصورانیشتین درست از آب درامد. دانشجویان در پایان سخنرانی شروع به

مطرح کردن سوالات خود کردند.در این حین راننده باهوش گفت: سوالات به

قدری ساده هستندکه حتی راننده من نیز می تواند به آنها پاسخ دهد.

سپس انیشتین از میان حضار برخاست و به راحتی به سوالات پاسخ داد به

حدی که باعث شگفتی حضار شد!        



برچسب‌ها: دبیرستانی ها, داستان, داستان کوتاه, انیشتین, هوش

تاريخ : جمعه 16 آبان1393 | 20:16 | نویسنده : بچه های دبیرستان |

نه تو می مانی و نه اندوه

و نه هیچ یک از مردم این آبادی

به حباب نگران لب یک رود قسم

و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت

غصه هم خواهد رفت آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند

لحظه ها عریانند

به تن لحظه ی خود جامه ی اندوه مپوشان هرگز

از زندگی لذت ببرید از فرصت ها استفاده کنید

سرخوش باشید شادی امروز را به فردا موکول نکنید

چون این لحظه پیرترین سنی هستید که تا به حال  بوده اید

و جوان ترین سنی که تا ابد هستید.



برچسب‌ها: دبیرستانی ها, جالب, تصویر, سرسره زندگی, عکس ومکث

تاريخ : جمعه 16 آبان1393 | 18:25 | نویسنده : بچه های دبیرستان |
مردی مقابل گلفروشی ایستاده بود و می‌خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود.
وقتی از   گل فروشی خارج شد، دختری را دید که روی جدول خیابان نشسته بود وگریه می‌کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید: «دختر خوب، چرا گریه می کنی؟»

دختر در حالی که گریه می کرد گفت: «می‌خواستم برای مادرم یک شاخه گل رز بخرم ولی فقط ۷۵ سنت دارم در حالی که گل رز ۲ دلار می شود.» مرد لبخندی زد و گفت: با من بیا من برای تو یک شاخه رز قشنگ می خرم.


وقتی از گلفروشی خارج شدند مرد به دختر گفت: مادرت کجاست؟ می خواهی تو را برسانم؟
دختر دست مرد را گرفت و گفت: «آنجا» و به قبرستان آن طرف خیابان اشاره کرد.
مرد او را به قبرستان برد و دختر روی یک قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.
مرد دلش گرفت.. طاقت نیاورد، به گل فروشی برگشت، دسته گل را گرفت و ۲۰۰ مایل رانندگی کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد!!!


برچسب‌ها: دبیرستانی ها, داستان, داستان کوتاه, جالب, آموزنده

تاريخ : جمعه 16 آبان1393 | 10:13 | نویسنده : بچه های دبیرستان |



شام غریبان حسینی برتمامی حسین دوستان تسلیت باد.


برچسب‌ها: دبیرستانی ها, تاسوعا, عاشورا, شام غریبان, امام حسین

تاريخ : سه شنبه 13 آبان1393 | 17:30 | نویسنده : بچه های دبیرستان |
زنى به حضور حضرت داوود (ع) آمد و گفت: اى پیامبر خدا پروردگار تو ظالم است یا عادل؟


داوود (ع) فرمود:خداوند عادلى است که هرگز ظلم نمى کند.

سپس فرمود: مگر چه حادثه اى براى تو رخ داده است که این سؤال را مى کنى؟

زن گفت: من بیوه زن هستم و سه دختر دارم، با دستم ریسندگى مى کنم، دیروز شال

بافته خود را در میان پارچه اى گذاشته بودم و به طرف بازار مى بردم تا بفروشم و با پول آن

غذاى کودکانم را تهیه سازم ، ناگهان پرنده اى آمد و آن پارچه را از دستم ربود و برد و

تهیدست و محزون ماندم و چیزى ندارم که معاش کودکانم را تأمین نمایم .هنوز سخن زن

تمام نشده بود که ...


در خانه داوود (ع) را زدند ، حضرت اجازه وارد شدن به خانه را داد ، ناگهان ده نفر تاجر به

حضور داوود (ع) آمدند و هر کدام صد دینار (جمعاً هزار دینار) نزد آن حضرت گذاردند و عرض

کردند: این پولها را به مستحقش بدهید. حضرت داوود (ع) از آن ها پرسید : علت این که

شما دسته جمعى این مبلغ را به اینجا آورده اید چیست ؟ عرض کردند: ما سوار کشتى

بودیم ، طوفانى برخاست ، کشتى آسیب دید و نزدیک بود غرق گردد و همه ما به هلاکت

برسیم ، ناگهان پرنده اى دیدیم ، پارچه سرخ بسته اى به سوى ما انداخت ، آن را گشودیم

، در آن شال بافته دیدیم ، به وسیله آن مورد آسیب دیده کشتى را محکم بستیم و کشتى

بى خطر گردید و سپس طوفان آرام شد و به ساحل رسیدیم و ما هنگام خطر نذر کردیم که

اگر نجات یابیم هر کدام صد دینار، بپردازیم و اکنون این مبلغ را که هزار دینار از ده نفر ماست

به حضورت آورده ایم تا هر که را بخواهى ، به او صدقه بدهى.


حضرت داوود (ع) و زن متوجه شدند و  حضرت به او فرمود : پروردگار تو در دریا براى تو هدیه

مى فرستد، ولى تو او را ظالم مى خوانى ؟ سپس ‍ هزار دینار را به آن زن داد و فرمود : این

پول را در تأمین معاش کودکانت مصرف کن خداوند به حال و روزگار تو ، آگاهترازدیگران است.


برچسب‌ها: دبیرستانی ها, داستان, جالب, حکمت, داستان کوتاه

تاريخ : یکشنبه 11 آبان1393 | 20:0 | نویسنده : بچه های دبیرستان |

از خردمندی سؤال کردند که: می توانی بگویی زندگی آدمیان مانند چیست؟
وی در جوابشان گفت: زندگی مردم مانند الاکلنگی است، که از یک طرفش سن آنها

بالا می رود و از طرف دیگر زندگی آنها پائین می آید!

 


برچسب‌ها: دبیرستانی ها, نکته, نکته های ظریف, زندگی, معمایی به نام زندگی

تاريخ : یکشنبه 13 مهر1393 | 10:8 | نویسنده : بچه های دبیرستان |

درویشی تهی‌‌ دست از کنار باغ کریم خان زند عبور می‌کرد . چشمش به شاه افتاد و با دست اشاره‌ای به او کرد . کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند .
کریم خان گفت : این اشاره‌ های تو برای چه بود ؟
درویش گفت : نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم .
آن کریم به تو چقدر داده است و به من چی داده ؟کریم خان در حال کشیدن قلیان بود ؛ گفت چه می‌خواهی ؟
درویش گفت : همین قلیان ، مرا بس است !چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت .خریدار قلیان کسی نبود جز کسی که می‌ خواست نزد کریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد ! پس جیب درویش پر از سکه کرد و قلیان نزد کریم خان برد!روزگاری سپری شد. درویش جهت تشکر نزد خان رفت .
ناگه چشمش به قلیان افتاد و با دست اشاره‌ای به کریم خان زند کرد و گفت : نه من کریمم نه تو ؛ کریم فقط خداست ، که جیب مرا پر از پول کرد و قلیان تو هم سر جایش هست . . .


برچسب‌ها: دبیرستانی ها, داستان کوتاه, درویش تهی دست, داستانک, جالب

تاريخ : شنبه 12 مهر1393 | 10:2 | نویسنده : بچه های دبیرستان |

 

در یك شركت بزرگ ژاپنی كه تولید وسایل آرایشی را

 

 برعهده داشت، یك مورد به یاد ماندنی اتفاق افتاد:شكایتی از

 

 سوی یكی مشتریان به كمپانی رسید. او اظهار داشته بود

 

 كه هنگام خرید یك بسته صابون متوجه شده بود كه آن قوطی

 

 خالی است. بلافاصله با تاكید و پیگیریهای مدیریت ارشد

 

 كارخانه این مشكل بررسی، و دستور صادر شد كه خط بسته بندی

 

 اصلاح گردد و قسمت فنی و مهندسی نیز تدابیر لازمه را جهت

 

 پیشگیری از تكرار چنین مسئله ای اتخاذ نماید. مهندسین نیز

 

دست به كار شده و راه حل پیشنهادی خود را چنین ارائه دادند :

 

 پایش (مونیتورینگ) خط بسته بندی با اشعه ایكس بزودی سیستم

 

 مذكور خریداری شده و با تلاش شبانه روزی گروه مهندسین،‌

 

 دستگاه تولید اشعه ایكس و مانیتورهائی با رزولوشن بالا

 

 نصب شده و خط مزبور تجهیز گردید. سپس دو نفر اپراتور نیز

 

 جهت كنترل دائمی پشت آن دستگاهها به كار گمارده شدند تا

 

 از عبور احتمالی قوطیهای خالی جلوگیری نمایند.



نكته جالب توجه در این بود كه درست همزمان با این ماجرا،

 

مشكلی مشابه نیز در یكی از كارگاههای كوچك تولیدی ایرانی

 

 پیش آمده بود اما آنجا یك كارمند معمولی و غیر متخصص

 

 آنرا به شیوه ای بسیار ساده تر و كم خرج تر حل كرد :

 

 تعبیه یك دستگاه پنكه در مسیر خط بسته بندی

 

 تا قوطی خالی را باد ببرد !!!


برچسب‌ها: دبیرستانی ها, جالب, داستان کوتاه, جالب و سرگرم کننده, مخ ایرانی

تاريخ : یکشنبه 12 مرداد1393 | 19:16 | نویسنده : بچه های دبیرستان |

یکی از غذاخوری های بین راه بر سر در ورودی

 با خط درشت نوشته بود: شما در این مکان غذا میل

 بفرمایید، ما پول آن را از نوه شما دریافت خواهیم کرد.

راننده ای با خواندن این تابلو اتومبیلش را فوراً پارک کرد

و وارد شد و ناهار مفصلی سفارش داد و نوش جان کرد.

بعد از خوردن غذا سرش را پایین انداخت که بیرون برود،

ولی دید که خدمتگزار با صورتحسابی بلند بالا جلویش سبز

 شده است. با تعجب گفت: مگر شما ننوشته اید که پول

 غذا را از نوه من خواهید گرفت؟! خدمتگزار با لبخند

 جواب داد: چرا قربان، ما پول غذای امروز شما را از

نوه تان خواهیم گرفت، ولی این صورتحساب مال

مرحوم پدربزرگ شماست


برچسب‌ها: دبیرستانی ها, جالب, داستان کوتاه, ابتکار, جالب وسرگرم کننده

تاريخ : یکشنبه 12 مرداد1393 | 17:25 | نویسنده : بچه های دبیرستان |
تاريخ : جمعه 10 مرداد1393 | 11:19 | نویسنده : بچه های دبیرستان |
تاريخ : پنجشنبه 9 مرداد1393 | 10:18 | نویسنده : بچه های دبیرستان |
تاريخ : چهارشنبه 8 مرداد1393 | 9:3 | نویسنده : بچه های دبیرستان |
تاريخ : سه شنبه 7 مرداد1393 | 17:18 | نویسنده : بچه های دبیرستان |

برای خواندن به ادامه ی مطلب بروید.


برچسب‌ها: دبیرستانی ها, جالب, اعلام, سعدی, زندگی نامه سعدی شیرازی

ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 6 مرداد1393 | 17:57 | نویسنده : بچه های دبیرستان |
سه راهی برق

برای خواندن به ادامه ی مطلب بروید.


برچسب‌ها: دبیرستانی ها, جالب, قتصادی, اتلاف انرژی, وسایل متصل به اینترنت

ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه 5 مرداد1393 | 21:20 | نویسنده : بچه های دبیرستان |
تاريخ : یکشنبه 5 مرداد1393 | 18:10 | نویسنده : بچه های دبیرستان |
سرویس آپلود و به اشتراک گذاری عکس هفت ستاره

سرویس آپلود و به اشتراک گذاری عکس هفت ستاره

سرویس آپلود و به اشتراک گذاری عکس هفت ستاره

نظر یادتون نره

 


برچسب‌ها: شب قدر, عکس, دبیرستانی ها, طنز, عکس جالب

تاريخ : جمعه 27 تیر1393 | 13:23 | نویسنده : بچه های دبیرستان |

 

مشکل خوابیدن با چشم باز یا در اصطلاح پزشکی Nocturnallagphthalmos، در هر دو گروه سنی کودکان و بزرگسالان دیده می شود؛ اگرچه در مقایسه با بزرگ ترها، کودکان بیشتر با چشم باز می خوابند و ظاهرا هم آسیب چندانی از این مسئله نمی بینند با این وجود، خوابیدن با چشمان باز می تواند برای بزرگسالان خطرناک باشد. اگرچه چشمان به درستی بسته نشوند، اشک نمی تواند بطور کامل روی قرنیه جریان یابد و با مرطوب و تمییز نگه داشتن قرنیه مانع از آسیب دیدن آن می شود. عوامل مختلفی می تواند باعث بروز این مشکل شود؛ وجود نارسایی در اعصاب صورت که وظیفه بستن چشمان را به عهده دارند، شکل پلک ها، برخی بیماری های پوستی و عفونت ها، یا حتی ایرادات ناشی از جراحی پلاستیک ممکن است دلیل این مشکل باشد. برای مثال، برخی از کهنسالان برای برداشتن پوست اضافه ای که با بالا رفتن سن ایجاد می شود، پلک بالای خود را جراحی می کنند. اگرچه این کار باعث می شود آنها جوان به نظر برسند؛ اما اگر پوست بیش از اندازه برداشته می شود، پلک ها به درستی بسته نمی شود و آنها مجبور می شوند با چشمان باز بخوابند.

 


برچسب‌ها: دبیرستانی ها, علمی, خوابیدن باچشم باز, چرابرخی باچشم باز می خوابند, تحقیقات علمی

تاريخ : چهارشنبه 11 تیر1393 | 9:45 | نویسنده : بچه های دبیرستان |

 

این روزها، سوای همه غصه‌ها و شادی‌های مردم کشورهای مختلف، خبرهای تعجب‌برانگیز هم کم نیستند؛ مثل گازگرفته‌شدن جورجیو کیه‌لینی مدافع ایتالیایی توسط لوئیس سوارز، بازیکن فوروارد تیم ملی اروگوئه. سوارز پیش از این هم سابقه گاز گرفتن حریفانش را داشت که منجر به محرومیت‌های هفت‌روزه (پس از گاز گرفتن عثمان باخال در بازی آژاکس و آیندهوون) و ده روزه (پس از گاز گرفتن ایوانویچ در بازی لیورپول و چلسی) محکوم شده بود. اما این بار داور به خاطر این کار هیچ اخطاری به او نداد؛ حتی پس از این که کیه‌لینی، جای دندان‌های سوارز را روی شانه‌اش به داور نشان داد. انتظار می‌رود این بار فیفا سوارز را برای همیشه از بازی محروم کند (البته فیفا وی را به مدت 4 ماه از تمام فعالیت های فوتبالی چه ملی و چه باشگاهی محروم کرده است). متخصصین می‌گویند از نظر روان‌شناسی گاز گرفتن دیگران توسط افراد بالع مصداق جنون آنی است.
 ita;y
در حقیقت سوارز تنها کسی نیست که دیگری را گاز گرفته است. مایک تایسون، بکس‌باز حرفه‌ای هم به خاطر گاز گرفتن حریفش بدنام شد. در مسابقات راگبی هم بازی‌کنانی که وحشی می‌شوند و گاز می‌گیرند کم نیستند. آدم‌های مشهور دیگری هم بوده‌اند که به خاطر گاز گرفتن دیگران شهرت یافته‌اند، حتی برخی از شخصیت‌های سیاسی مشهور هم بوده‌اند که مخالفان و منتقدان خود را گاز گرفتند. با این وجوددیوید ویلسون (David Wilson)، استاد جرم‌شناسی دانشگاه شهر بیرمنگام، می‌گوید  چنین عملی میان افراد بزرگسال که به بلوغ عقلی رسیده‌اند، بسیار نادر است؛ بیشتر افراد در همان دوران شیرخوارگی یاد می‌گیرند که گاز گرفتن کار بدی است.
 
همکار او، اوا کیمونیس (Eva Kimonis) استاد دانشکده روان‌شناسی دانشگاه نیوساوث‌ولز استرالیا می‌گوید گاز گرفتن در کودکان شایع‌تر از بزرگ‌سالان است، ولی وقتی بزرگسالی چنین رفتاری نشان دهد، نشان‌دهنده الگویی وسیع‌تر و حادتر از بروز کژرفتاری‌هاست که شامل کتک‌زدن، ترساندن، فریادزدن و زد و خورد می‌شود و اگر در فردی مشاهده شود، حاکی از خلق و خوی بیمار و مبتلا به جنون آنی است.

برچسب‌ها: دبیرستانی ها, جالب, گاز, سوارز, گاز گرفتن سوارز

تاريخ : یکشنبه 8 تیر1393 | 8:2 | نویسنده : بچه های دبیرستان |

 

برای خواندن این مطلب به ادامه ی مطلب بروید.


برچسب‌ها: دبیرستانی ها, آموزنده, نصایح ابن سینا, سخنان ابن سینا, جملات زیبا از ابن سینا

ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 7 تیر1393 | 7:29 | نویسنده : بچه های دبیرستان |

 

برای دیدن تصویر به ادامه ی مطلب بروید

لازم به ذکر است اگرطاقت دیدن عکس را ندارید ازدیدن آن جدا خودداری کنید.


برچسب‌ها: دبیرستانی ها, پدرعمو پورنگ, فوت پدرعموپورنگ, آخرین تصویر عموپورنگ باپدرش, عموپورنگ

ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه 1 تیر1393 | 14:48 | نویسنده : بچه های دبیرستان |

  • جی میل
  • قالب وبلاگ
  • 9Ou9cGj9Mag3rLO71rf0PtpK7NY